روزها می گذشت و من دیگر حال و حوصله رفتن به دانشگاه را نداشتم و آماده ی مراسم عروسی شده بودم ، پدر و مادر خیلی سریع دنبال کارها بودن مثل اینکه ممکن بود نظر من درباره سام عوض بشه و من از این ازدواج صرف نظر کنم، شب ها دیگر خواب به چشمانم نمی آمد و صدای ناز شروین در ذهنم تدایی می کرد ،یک روز از هفته آماده برای خرید شدیم و همراه با خانواده ها این کار را انجام دادیم اما هیچ شوقی در من نبود و با زدن لبخندی هرچند تلخ انتخاب هایم را جواب می دادم . خرید لباس عروسیم بیشتر از هرچی طول کشید چون مادرم خیلی سخت گیر و دقیق بود تا بالاخره با پوشیدن لباس گران قیمت و زیبایی به پایان رسید . دیگر روزهای نزدیک ازدواجم بود هنوز باورم نمیشد واقعا داشتم چی کار می کردم واقعا بدون اون می توانستم جون بگیرم ... ، ستاره خیلی به دیدنم می آمد و هروقت سر صحبتی از شروین باز می شد من بی علاقه گی شدیدی را نشان می دادم . روز موعود رسید و من از صبح در آرایشگاه بودم تا اینکه عصر این کار پایان یافت و با آمدن سام مرا به پایین بردند وقتی سام مرا دید برق نگاهش چنان درخشید که یک لحظه مرا به یاد شروین انداخت . آرام در را برایم باز کرد و سوار ماشین شدم کنارش بودم نمی دانستم توی چنین شبی باید خوشحال باشم یا ناراحت ، اما من پشت چراغ قرمز عشق ایستاده بودم . وقتی به تالار بزرگ هتل رسیدیم پیاده شدیم سام کنارم ایستاد و دست مرا محکم در دستش فشرد احساس عجیبی بهم دست داد ، همه با دیدن من و سام دست زدن و چنان هورا می کشیدن و ما را مورد تحسین قرار می دادند گویی که تا حالا چنین عروس و دامادی را ندیده اند . همه از زیبایی ما دو زوج صحبت می کردند این را می شد از پچ پچ های حتی مادرشوهرم هم احساس کرد . چه عروسی بزرگ و با شکوهی بود با خواندن خطبه عقد بین من و سام ما محرم همدیگر شدیم و حلقه ها را به دست یکدیگر کردیم و رسما ما زن و شوهر شدیم کاملا مشهود بود همه ی میهمانها از رجال بودند ، در بین تنهایی ها بودم که با دیدن ستاره دوست مهربان و همیشگی نفس تازه ای گرفتم ، من ایستادم به طرفم آمد و مرا محکم بغل کرد ، دستم را گرفت و گفت ترانه بیا سام که مشغول صحبت کردن بود بهش گفتم زود می آیم به بیرون از سالن رفتم ، چه هوایی بود بوی نم نم باران فضا را معطرکرده بود ستاره از کنارم رفت و احساس کردم کسی از میان تاریکی ها جلو می آید و مرا در میان دو چشمانش مات و مبهوت کرد ، شروین بود نمی خواستم او را ببینم هر جوری بود می خواستم از نگاهش فرار کنم اما پاهایم توان راه رفتن را نداشتند ، چقدر زیبا و خوشتیپ شده بود هیچ گاه با کت و شلوار و کراوات ندیده بودمش همیشه اسپرت بود اما اون شب به جز لباسهایش ، حالت چهره اش فرق میکرد وقتی روبرویم ایستاد در چشمانش خودم را دیدم ، آرام گفت تبریک می گم ترانه چقدر زیبا شدی هیچ عروسی را تاکنون به زیبایی تو ندیده بودم نمی دانم باید چه جوری ازت عذرخواهی کنم اما امیدوارم مرا ببخشی امشب اومدم ازت خداحافظی کنم چون فردا دارم از تهران میرم و برمی گردم پیش خانواده و تا چند وقت دیگه هم از ایران میرم نمی خواستم بغض اون روز نگات توی ذهنم مرور بشه و دلمو بسوزونه که یکدفعه گردنبد زیبایی را بیرون آورد و آرام به من نزدیک شد و آن را بر گردنم انداخت گرمای دستانش باز همانند آن روز در آغوشش مرا به آتش کشید و چشمانم را پر از اشک کرد دلم می خواست بغلش کنم و با تمام وجود فریاد بزنم تو مال منییییی اما قدمهایش را آرام ازم دور کرد و گفت واست آرزوی خوشبختی می کنم خداحافظ ترانه عزیزم ... من یک کلمه هم چیزی نگفتم بغض تمام وجودم را گرفته بود چطور توی این لحظه این همه تحمل داشتم که با اومدن ستاره و بغل کردنم مرا دوباره به سالن برد ، سام گفت کجایی پس تو خانمی من ، و بوسه ای بر گونه ام زد که با این حرکت صدای همه به آسمان رسید و باز دوباره خواهان تکرار این کار شدن و اینبار هر دو باهم گونه های هم را بوسیدیم .با اصرار بیش از حد دخترای فامیل من و سام به وسط دایره ای که از دختر و پسرای خوشگل فامیل درست شده بود آمدیم ، سام مرا آرام به طرف خودش کشید و در آغوشش جای داد و با همدیگر رقصیدیم . کم کم آخرای مراسم بود و از دوستان از ما خواستن تا رفتن به خانه ما را همراهی کنن. با چه شکوهی ما را همراهی می کردن دیدنی بود اما این نو عروس دلی به خوشحالی آنها نداشت و باز توی فکر بودم که احساس کردم سام دستش را بر روی شانه ام گذاشت بهش نگاه کردم چقدر معصوم و نجیب بود لبخندی بهش زدم ، گفت عاشق این لبخند زیبای تو هستم ، می خواستم از فکر همه چیز رها بشم و از این ساعت تنها باشم حال و حوصله پارتی در خانه را نداشتم به سام گفتم میشه یک جوری از دست این فامیل طویل خلاص شد بهم نگاهی شیطنت آمیز کرد و گفت چرا نمیشه خانمی تو جون ازم بخواه فقط یک شرط داره گفتم چه شرطی ، گقت نمیریم خانه یکراست میریم ویلا ی شمال باشه ؟ و سرم را به حالت رضایت تکان دادم ...
در آخرم از همگی عذر می خواهم که 2 روز آپ نکردم خیلی خسته بودم ولی ایندفعه بیشتر نوشتم که جبران بشه ممنون از اظهار لطف همگی عزیزان
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 23:52 توسط نرگس
|
فکرهایی که در سر داشتم نمی توانستن به واقعیت تبدیل بشن روزها و هفته ها گذشت تا در یک روز بهاری مراسم نامزدی من چیده شد و من رسما درآن میهمانی بزرگ نامزد سام شدم بدون اینکه بخوام و دست خودم باشه انگار همه ی اینها یک خواب بود . اما من در بیداری بودم من در جشن مراسم نامزدی خودم بودم و حلقه یی که در دستان من و سام قرار گرفته بود این را به وجودم آتیش می زد به خودم آمدم کجا بودم چه کار داشتم می کردم بی اختیار از خودم شدم از کنار سام کنار آمدم و دوان دوان به سمت درب منزل رفتم قدمهای سام را به دنبالم احساس می کردم که باخارج شدن من از آنجا دیگر دنبالم نیامد، ماشینی را دربست اختیار کردم و دم در خانه شروین رفتم ، وقتی زنگ درب منزل شروین را زدم و در را باز کرد مرا مشاهده کرد حالت چهره پریشان من ، فریاد از حس عجیبی بود ازش خواستم پول راننده را بده چون پولی همراه نداشتم و به داخل منزل رفتم، وقتی به داخل خانه رفتم تازه متوجه شدم تنها مرا یک شال بلند موها و شانه هایم را پوشانده بود با لباس مشکی ایی که تنم بود ، قدرت حرف زدن نداشتم بی اختیار در چشمان معصومانه شروین نگاه کردم که گاه با نگاههایی مرا ذوب می کرد ، بغض گلومو فشار می داد، دیگه نتوانستم تحمل کنم کم کم قطرات اشک من از گوشه ی چشمانم روانه گشت ولی باز بغض گلویم سدی بر حرفهایم بود . شروین کنارم آمد و گفت ترانه عزیزم چرا گریه می کنی اتفاقی افتاده؟ ، دستم را نشان شروین دادم حلقه را بر دستم دید و سکوت کرد گفتم می بینی به همین سادگی بود ، دیگه نتوانستم طاقت بیارم و سرم را در آغوش شروین گذاشتم و بغض گلویم شکست شروین شروین شروین من عاشقانه تو را دوست دارم تمام این سختی های چند وقته فقط به عشق تو بود من نمی خواهم با کس دیگه ای ازدواج کنم وقتی تو هستی من در کنار تو می توانم راحت بخوابم من هیچی نمی خوام غیر از یک زندگی ساده و عشقم سهم من از این دنیا خیلی زیاده که نمی توانم داشته باشم ، مرا خیلی راحت با سام نامزد کردن و فردا مرا به خانه اون می فرستن اما این وسط تو و عشق من چی به همین راحتی از دستش بدم و فراموشش کنم چطوری می توانم یک شب بدون صدات بخوابم چطوری می توانم از تو بگذرم و با سام ازدواج کنم ، صدای گریه هایم بلندتر شده بود و احساس کردم دستی بر روی سرم موهایم را نوازش میکند و مرا به سینه ش فشار میدهد ، مثل کودکی بودم که در آغوش مادرش احساس آرامش می کند، چشمهایم را باز کردم به چشمان شروین نگاه کردم می خواستم حالا ازش بشنوم حرفی را که همیشه بهش شک نداشتم بهش گفتم شروین تو هم منو دوست داری مگه نه ؟ چند دقیقه ای پلک نزد و در چشمانم خیره گشته بود آرام چشمهایش را از من برگرداند و گفت نه ترانه ، از حرف او جا خوردم گفتم دروغ میگی دروغ میگی به خدا داری دروغ میگی به من نگاه کن بگو دوستم نداری باز در همان حالت گفت دوستت ندارم ، گفتم دروغه دروغه ، جلو آمد تا مرا در آغوش بگیرد گفتم جلو نیا حتی یک قدم دیگه از همین الان حرمت بین ما همین فاصله هاست پس یک قدم دیگه بر ندار که ممکنه همینجا در حضورت بشکنم ، برام یک ماشین بگیر دیگه نمی توانم دقیقه ای اینجا بمونم نمی توانم نفس بکشم دارم از دلتنگی خفه میشم ... شروین گفت ترانه آرام باش خواهش می کنم، نگاهش کردم با همان چهره درمانده سرش را پایین انداخته بود ماشین که آمد بدون خداحافظی از آنجا بیرون آمدم و به طرف خانه ستاره رفتم تا صبح با بغضی پیش ستاره ماندم و صبح به خانه برگشتم ، پدر و مادر تا آمدن چیزی بگویند و حرکت دیشب مرا مورد سرزنش قرار دهند از اینکه می دانستند من به این ازدواج زیاد راضی نیستم با حرکت من جا خوردند و به آنها گفتم لطفا هرچه زودتر مراسم عروسی را برایم برگزار کنید ، با این حرفم مادرم چنان مرا در آغوش کشیده که یاد نمی دهم هیچوقت مرا چنین مورد محبت خود قرار داده باشد ...
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 1:32 توسط نرگس
|
روزها و هفته ها به همین صورت سپری می شد و جای خالی محبت را من با شروین پر شده بود ،بارها در محیط دانشگاه با دادن هرچند اس ام اس های کوتاه مرا آرام می کرد گاهی اوقات برمی گشتم و به آخر کلاس نگاه می کردم و نگاهم در نگاهش گم می شد . دیگر من حال و حوصله ای برایم نمانده بود با رفتارهای شکنجه آور خانواده من دائما در خانه زندانی بودم و تنها گاهی اوقات به میهمانی های خسته ای کننده ای دعوت می شدیم که مجبور بودم همراه آنها باشم . یکروز مثل همیشه مادرم صدایم کرد و گفت امشب باید به خانه دکتر رادمنش بریم ، من خسته بودم حال و حوصله ای نداشتم ، اما چه فایده داشت بگویم یا نگویم آنها که مرا می بردن ، لباس پوشیدم و آماده رفتن شدیم ، پدر ماشین تشریفاتی که بنز مشکی رنگی بود را بیرون آورد و به طرف خانه دکتر رفتیم . به حال خودم گریه می کردم آن مردمانی که ما را خیره نگاه می کردند و شاید حسرت می خوردند من آرزو می کردم لحظه ایی جای آنها بودم و من صد برابر حسرت آزادی آنها را می خوردم، به درب منزل دکتر رسیدیم و وارد منزل شدیم ، خیلی از میهمانها آشنا بودن اما من گوشه گیری را به همه ی آنها ترجیح می دادم وارد مهمانسرا شدیم و نشستیم باز حرفهای همیشگی شروع شد من برخاستم و گفتم ببخشید و بر روی حیاط لبه ی آن استخر بزرگ خانه ی دکتر آمدم روی صندلی هایی که آنجا چیده شده بود نشستم و به آب استخر که عکس ماه را در خود جای داده بود خیره گشته بودم که با صدای یک نفر برگشتم و او را نگاه کردم او را فورا شناختم انا به روی خود نیاوردم برای احترام به او برخاستم و سلام کردم، کنارم نشست و گفت برخورد اول ما برخورد زیاد جالبی نبود من گفتم کدام برخورد با اینکه می دانستم از چه می گوید ، گفت همان شب در خانه شما که قصد رفتن به جایی را داشتید و به شانه من برخورد کردید ، من هم گفتم نه اشتباه کردید من نبودم و چون تمایل زیادی به بحث کردن در این رابطه نشان ندادم سکوت کرد گفت به چی خیره شدی ، گفتم میخواهی بدانی ، گفتم پس بیا لبه استخر نزدیک تر ببین ، گفتم از این زاویه نگاه کن ماه کاملا در آب منعکس شده و درخشان است اما حالا به آسمان نگاه کن ، چه چیزی را می بینی ، نگاهی کرد و گفت بهتره خودت بگویی ... گفتم ماه با وجود اینکه در این آسمان سیاه زندگی می کند اما همیشه وجود درخشان خودش را در برکه ای از آبها می بیند و با آب به زیبایی درون خودش پی می برد . او که از حرفهای من متعجب شده بود گفت اما آدمهای پاک و رابطه های خوب هم می توانن مثل ماه همدیگر را ببینن ، بی اختیار نگاهش کردم و باز برای لحظه ای در آن چشمان آسمانی ش گم شدم ... آرام از کنارش قدم برداشتم و به داخل منزل رفتم و قدم به مهمانسرا گذاشتم . چند لحظه بعد آقای دکتر رادمنش برخاست و گفت امروز جشن کوچکی را برپاداشتم که بعد از سالها انتظار تنها فرزندم که سالها به دور از وطن و خانواده بود را دوباره در آغوش خود حس کنیم و امروز خوشحالم که پسرم را اینجا دراین روز در کنار خودم دارم سام عزیزم و لحظه ای بعد سام وارد شد آن همان مرد بود ولی باور نکردنی بود بر عکس خانواده دکتر رادمنش او تا به این اندازه ساده و بی ریا باشد . با لبخندی گفت پدر من هم خوشحالم ، و گفت و از همه خوشحال تر هستم که امشب در چنین لحظه باشکوهی از جناب حسامی دختر عزیزشان ترانه حسامی را به عروس آینده این خانواده مفتخر کنم که باعث هرچه خوشحالی ماست که عروس بی نظیری مانند ترانه داشته باشیم . من کاملا شکه شده بودم که چه عکس العملی بایستم نشان بدهم ، پدر و مادرو در چهره شان شادی موج می زد و لبخندهای پدرم به آقای راد منش نشانه رضایت کامل بود اما در چهره من پریشانی و اظطراب عجیبی را فرا گرفته بود به چهره سام نگاه کردم چهره ی مهربانه گونه ش وجود پاکی را فریاد می زد. بعد از شنیدن این صحبت ها آقای منش گفت همه بفرمائید شام ، کاملا بی اشتها بودم و به اصرار مادرم چیزی خوردم فکر می کردم اصلا نمی دانستم به چی !!! ، نگاههای سام و لبخند ظریفش منو هرچه بیشتر به فکر فرو می برد ، وقتی توی ماشین به طرف خانه ی خودمان در حرکت بودیم سرم بر روی شیشه بود و نفس های گرمم بر روی شیشه موج عجیبی را نقش می زد ، یکراست به اتاقم رفتم آرام گوشه ی پرده را کنار زدم و به ماه آن شب زیبا خیره گشتم آرام و قراری در دلم نبود باز دوباره چه چیزی می توانست من را آرام کند به جز صدای آؤام بخش شروین ، و آن شب هم باز با صدای ناز او همراه با فکرهایی که در سر داشتم سپری شد .
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 0:24 توسط نرگس
|
بدلیل شب های عزیز قدر ، ادامه داستان بعد از این شب های عزیز قرار می گیرد ما را هم از دعای خیر خودتان بی نصیب نگذارید با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 23:48 توسط نرگس
|
ستاره
و فرزاد داشتن همه جا را مرتب می کردن که منم بلند شدم و بهشون کمک دادم شروین از
آشپزخانه با دستکش ظرفشویی بیرون آمدو صداشو نازک کرد گفت خانم این چه کاریه خدا منو
بکشه دختر مایه دارا این کارا را نمی کنن بدو برو بشین که فردا باید جواب یک ملت
را بدیم ، گفتمساکت لوس ، شروین گفت به
جان خودم نباشه به جان همین فرزاد اگر بزارم دست بزنی مگه شروین مرده خودم که هستم،
گفتم شروین برو ظرفتو بشور منم اینجا واسه خودم یک کاری می کنم ، اومد به طرفم گفت
نمی ذارم به جان ... و شروع کرد جلوی منو گرفتن منم که حسابی عصبانی شده بودم یک
داد زدم شروین برو کنار خودتو لوس نکن ، گفت من قلت کردم با اجازه برم همون ظرف
بشورم که الان حساب بنده را می رسن منم گفتم می آیم کمک اینجا را مرتب کنم ، ستاره
و فرزاد کلی می خندیدن به کارهای ما 2 تا . بقیه ظرفها را به داخل آشپزخانه بردم
گفتم من راستش بلد نیستم تا حالا ظرف زیادی نشستم شروین گفت از دستهای خوشگلت
معلومه خانم خانما گفتم تیکه می انذازی شروین گفت نه بخدا اصلا به گروه خونی من
نمی خوره ، گفتم اره معلومه گروه خونی ت مثبته ، شروین زد زیر خنده ، دستکش پوشیدم
رفتم کنارش ایستادم و گفتم خوب حالا بده من ، کمکت آب می کشم و شروین هم می شست و
منم آب می کشیدم که گاهی اوقات چون کنار هم ایستاده بودیم تماس شانه هامان خیلی
بهم نزدیک بود و گاه یکدیگر را لمس می کردند و از هم جدا می شدن چند دفعه این تماس تکرار شد
که دفعات آخر کاملا شانه هایمان در گرو یکدیگر بودن و نمی خواستن از هم جدا بشن حس
عجیبی بهم دست داده بود شانه هایم به شانه هایش تکیه زده بود ... بعد با کمک شروین ظرفها را خشک کردیم و جای
دادیم از آشپزخانه خارج شدیم دیدیم فرزاد و ستاره هم همه جا را مرتب کردن و از
خستگی روی کاناپه از حال رفتن نگاهی به شروین کردم و از خنده 2 تامون مثل اونو روی
کاناپه از حال رفتیم که یکدفعه من بعد از چند دقیقه ای برق سه فاز ازم پرید گفتم
وایییییییییی الان توی خانه ما چه خبره ... از بس اینجا بهم خوش گذشته بود از فکر
خانه خودمون و تولدم خارج شده بودم حتما تنبیه بزرگی درانتظارم بود ستاره گفت بذار
من همرات بیام بگم من ازت خواستم ، گفتم نه اونا نباید به تو بدبین بشن وگرنه
همینی هم که هست از دست میدم من خودم یک کاریش می کنم شروین لباس پوشید و گفت بذار
من بیام دیر وقته گفتم نه من خودم میرم هرچه اصرار کرد بهش اجازه ندادمشروین تا دم
منزل مرا همراهی کرد ، آرام بهم گفت می دانی هیچوقت مثل امشب به چنین زیبایی ندیده
بودمت با این حرفش نگاهی بهش کردم نمی توانستم توی چشماش نگاه کنم سرمو پایین
انداختم و گفتم بابت همه چیز ممنونم خدانگهدار ، سوار ماشین شدم دیروقت بود در راه
غوطه ور فکرهای زیادی بودم دائم توی آینه نگاه می کردم و به خیلی چیزها فکر میکردم
به خودم اومده بودم که در خانه رسیدم ، می دانستم پدر و مادرم سخت در انتظار من
هستن ولی با دل جراتی پیدا شدم که هیچوقت تا این حد جرات پیدا نکرده بودم درب منزل
را باز کردم و داخل شدم مادرم و پدرم روی کاناپه نشسته بودن و معلوم بود منتظر من
هستند مادرم بلند شد ایستاد و روبروی من آمد و گفت معلومه تو کجایی از جشن تولدت
فرار کردی بازومو محکم فشار داد و من را به طرف کاناپه برد و نشاند ، پدرم در حالی
که این طرف آنطرف می رفت گفت دیدی چطور ما را سکه یک پول جلوی
همه ی میهمانها کرد همه ، چه فکرایی نکردن مگه چیزی کم بود دختر خیلی ها آرزوی امشب تولد تو را دارن ولی تو گذاشتی و رفتی و
مادرم که با آن قیافه غضب آلودش مرا چنان نگاه می کرد از هر شکنجه ای بدتر بود ...
من سکوت تنها تکه کلامم بود آنها همه ی حرفهاشونو زدن و با نگاهها مراشکنجه کردن ،
آرام برخاستم از پله ها بالا رفتم به اتاقم رفتم چراغ را خاموش کردم فضای تاریکی همه جا را فرا گرفت و بر روی تخت دراز کشیدم اشک چشمانم روانه شده بود بی
اختیار شماره شروین را گرفتم و در گوشم گذاشتم اما بغض کرده بودم هیچ حرفی
نتوانستم بگم و شروین دائم می گفت ترانه ترانه ترانه . بعد از تکرار این کار دوباره شمارشو
گرفتم اما بازم نتوانستم حرفی بزنم که شروین گفت قطع نکن ترانه ، آرام باش عزیزم
می دانم چه لحظه یی داشتی اما آرام باش به هیچ چیز فکر نکن فقط به من گوش کن که
گفت صبر کن نازنینم ، و بعد دیدم صدای گیتار لطیفی از پشت تلفن می آمد گفت گوش کن
آروم بشی صدای هق هق م بلندتر شده بود و شروین با صدای هق هق من جیغ های بلندی با
سیم های گیتار می کشید آرامتر شدم آرام آرامتر تا دیگر تا فردا صبح چیزی نفهمیدم
از صدای مخملی شروین و صدای گیتارش در رویاهای شبانه ام به خواب رفته بودم. صبح با یک حکم جدید از طرف خانواده مواجه شدم که
دیگر آزادی همیشگی را به من نخواهند داد و از این به بعد راننده مرا به دانشگاه
خواهد برد و آورد و هر کار و خریدی با راننده انجام میشه و دیدن دوستان به شدت کم
میشه ، باز زندان غم هایم شروع شد مگه چقدر طاقت داشتم بایستم بیشتر از این بشکنم
تنها دلخوشی من فقط شده بود روزهای بودن در دانشگاه و شبهایی که تنها با بغض شکسته
شماره شروین را می گرفتم تا لالایی هرشب را برایم بخواند تا در رویاهای خودم غرق
شوم و فقط سکوت لبهایم تنها حکمفرمای میان ما بود. شروین همه چیز را خوب می فهمید
و همیشه توی دانشگاه کاری می کرد که همیشه بخندم و شاد باشم ، اما شبها اون شبهای
تاریکی من پر شده بود از یک احساس عجیب و غم انگیز به شروین ، شبها با شنیدن صدای
اون من آرامش ترین خواب دنیا را داشتم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 0:50 توسط نرگس
|